پایان آذر 96
:
سلام پسر ناز گل مامان .
شازده کوچولوی من
تو ماه آبان خاطرات تلخی داشتیم و اون از دست دادن پدر جون . پدر بزرگ بابایی بود . و با رفتنش دل ما همه به درد اومد . حتی تو با این کوچیک بودنت حس کردی .
چقدر سخت بود خونه مامانی بدون پدر جون ![]()
ولی گذشت و همه دوباره به زندگی عادی برگشتن و الان فقط اون خاطرات خوش با پدر جون مونده . ![]()



پسر یکی یکدونه من از وقتی به مهد رفته کلی تو رفتار و برخوردش تاثیر گذاشته . حرفها رو بیشتر درک میکنه .
ابراز احساساتش زیاد شده و هر شب به من یک عدد قلب هدیه میدهد .
اخه پسرم تو خود عشقی . تو وجودت برای من زندگی هست . تو برای من ضربان زندگیم هستی .

شب یلدای ما امسال چند شب بود
یک شب به یلدا مونده چون خاله اعظم و مادر راهی مشهد بودن مهمونی گرفتن و رفتیم آنجا ولی رادوین من خواب بود و شام را پایین خونه مادرشوهری بودیم و عمه سحر هم از تهران اومده بود و شام همگی دور هم بودیم . و شب یلدای اصلی رو قرار بود کرج خونه رعنا باشیم . ولی بخاطر زلزله شب قبل از ترس اومده بودن قزوین
و به خانه ریحانه رفتیم و تا 4 صبح بازی کردیم ولی رادوین من بعد شام خوابید



![]()




من یه سفر یک هفته ایی به استانبول داشتم و رادوین قشنگم پیش بابایی موند و سرماخوردگی داشت
و من هم آنجا سرملهوردگی بدی گرفتم . سفر خیلی خوبی بود ولی دلم پیش رادوین بود .







23 آذر ماه تولد بابا احسان بود



پایان آذر 96 



